اشعار زیبا

به زمين ميزني و ميشکني

عاقبت شيشه ي اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي ، آتش جاويدي را

ديدمت ، واي چه ديداري ، واي

اين چه ديدار دلآزاري بود

بي گمان برده اي از ياد آن عهد

که مرا با تو سر و کاري بود

ديدمت ، واي چه ديداري ، واي

نه نگاهي نه لب پر نوشي

نه شرار نفس پر هوسي

نه فشار بدن و آغوشي

اين چه عشقي است که در دل دارم

من از اين عشق چه حاصل دارم

مي گريزي ز من و در طلبت

بازهم کوشش باطل دارم

باز لب هاي عطش کرده ي من

لب سوزان ترا مي جويد

مي تپد قلبم و با هر تپشي

قصه ي عشق ترا ميگويد

بخت اگر از تو جدايم کرده

مي گشايم گره از بخت ، چه باک

ترسم اين عشق سرانجام مرا

بکشد تا به سراپرده خاک

خلوت خالي و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردي ، اي مرد

شعر من شعله ي احساس من است

تو مرا شاعره کردي ، اي مرد

آتش عشق به چشمت يکدم

جلوه اي کرد و سرابي گرديد

تا مرا واله بي سامان ديد

نقش افتاده بر آبي گرديد

در دلم آرزويي بود که مرد

لب جانبخش تو را بوسيدن

بوسه جان داد به روي لب من

ديدمت ليک دريغ از ديدن

سينه اي ، تا که بر آن سر بنهم

دامني ، تا که بر آن ريزم اشک

آه ، اي آنکه غم عشقت نيست

مي برم بر تو و بر قلبت رشک

به زمين مي زني و مي شکني

عاقبت شيشه ي اميدي را

سخت مغروري و مي سازي سرد

در دلي ، آتش جاويدي را

" فروغ فرخزاد "

 

*************************************************

دو کاج
در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست میدیدند
یکی از روز های سرد پاییزی  زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاج ها به خود لرزید خم شدو روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا خوب درحال من تامل کن
ریشه هایم زخاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار من کجا طاقت تورا دارم
بینوا راسپس تکانی داد یار بی رحم و بی مروت او
سیمها پاره گشت و کاج افتاد برزمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند

*************************************************

 رهگذر

و من که رهگذری از تبار بارانم

هنوز فرق تو را با خودم نمی دانم

تو هفت چلچله کوچی بهار تازه ی من

من شکسته اسیر چهل زمستانم

"تبر بگیر و برآشوب و تن به تن بشکن

مرا که شاخه ای از یک درخت عریانم

شبی بهشت خدا را به خاطر آوردم

به اسم سیب رسیدم شکست دندانم

همان شبی که لبانت شراب می خوردند

دو سنگواره ی انسان میان فنجانم

ترانه سایه ندارد؟ترانه بی برگ است ؟

به خاطر تو از این پس درخت٬ می خوانم

سپند و کندر و آتش چه قابلی دارد؟

بیا بیا که برایت غزل بسوزانم............

*************************************************

 پاییز ترسم اين است که پاييز تو يادم برود
حس اشعار دل انگيز تو يادم برود 

ترسم اين است که باراني چشمت نشوم
لذت چشم غزلخيز تو يادم برود

بي شک آرامش مرگ است درونم،وقتي
حس از حادثه لبريز تو يادم برود

من به تقويم خدايان زمان شک دارم
ترسم اين است که پاييز تو يادم برود

با غزلها ت بيا چون همه چيزم شده اند
قبل از آني که همه چيز تو يادم برود

 

*************************************************

باران

 

باران می بارد امشب

دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته

ره می سپارد امشب

در نگاهت، مانده چشمم

شاید از فکر سفر برگردی امشب

از تو دارم، یادگاری

سردی این بوسه را پیوسته بر لب

قطره قطره اشک چشمم

میچکد با نم نم باران به دامن

بسته ای بار سفر را

با تو ای عاشق ترین بد کرده ام من

.....

 

رنگ چشمت رنگ دریا

سینه ی من دشت غم ها

یادم آید زیر باران

با تو بودم با تو تنها

زیر باران با تو بودن

زیر باران با تو تنها

باران می بارد امشب

دلم غم دارد امشب

آرام جان خسته 

ره می سپارد امشب

این کلام آخرینت

برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی

از سفر اما نمیشه باور من

رفتنت را کرده باور

التماسم را ببین در این نگاهم

زیر باران گریه کردم

بلکه باران شوید از جانم گناهم

این کلام آخرینت

برده میل زندگی را از سر من

گفته ای شاید بیایی

از سفر اما نمیشه باور من...

*************************************************

 دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم کجا روم ، کجا من ؟

کجا روم که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

نه بسته‌ام به کس دل ، نه بسته کس به من دل

چو تخته‌پاره بر موج ، رها ، رها ، رها من

ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک ، ازو جدا ، جدا من !

نه چشم دل به سویی ، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد ؟

که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من ؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

" سیمین بهبهانی "

*************************************************

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر ، زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل راست بگو ! بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم ؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم ، او مرده و من سایه اویم

من او نیم ، آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا ، با همه کس ، در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر ! به سر داشت

من او نیم ، این دیده من گنگ و خموش است

در دیده او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلود در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده میخفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو میخواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سینه من ، این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

" سیمین بهبهانی "

*************************************************

 

 

/ 0 نظر / 22 بازدید